انتشار: اکبر حسنی    -  شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۶

مسعود رجوی فقط قربانی میخواهد - قسمت دوم

اکبر حسنی

دل تو دلمون نبود تا روز پرواز نفرات آخری که قرار بود از عراق به آلبانی بیایند که دم آخری اتفاقی نیفتد. البته این تازه شروع ماجرا بود.

مریم رجوی که داشت تیرش به سنگ میخورد شروع کرد دقیقا مثل شوهر ملعونش گرا دادن. دقیقا مثل کاری که توی اشرف و لیبرتی کردن که تحریک می کردن که حمله کنن.

شروع کرد به این که بله شبانه میخواهند حمله کنند. دید نشد گفت اطلاعات دقیق دارم که توی مسیر فرودگاه میخواهند حمله کنند. مگه ول کن معامله بود. باید حتما یک تعداد کشته میشدن که اینا باز بشینن اشک تمساح بریزن.

دیگه تیر آخرش رو هم شلیک کرد و گفت که اطلاعات دقیق داریم که از داخل ایران قراره هواپیما رو روی هوا هدف قرار بدن. 

بارها گفتم که آگه میخواین حرف رجوی رو متوجه بشین به قول معروف پوشالهاش رو کنار بزنین

این حرف رجوی یعنی اینکه تورو خدا لااقل روی هوا بزنین. اینا رو داشت تنوره میکشید. این هیولای خون آشام بود که با زبان بی زبانی می گفت که بابا یکی اینا رو بکشه. ما خون گرم میخواهیم به چه زبانی دیگه باید میگفت.

بنا به تجربه های قبل همه دیگه کوچکترین شکی نداشتیم که این نفرات کشته میشوند، ولی به خواست خدا و دعای خانواده ها این نفرات زنده موندن و این بالاترین شکست برای رجوی بود. به طوری که حتی الان هم دق دلشون رو سر این نفرات خالی میکنه که شماها داشتید کشته میشدید تلاشهای مریم رجوی باعث شد که شماها الان دارید نفس میکشید.

بالاخره تمام تیرهای رجوی و دار دسته اش به سنگ خورد. حالا  خفیف و زار دیگه چاره ای جز مثلا یک جشن الکی نداشت .

دقیقا یادمه وقتی اعلام کردن که نفرات رسیدن فرودگاه و دارن میان سمت مقر مفید (یکی از مقرهای رجوی در تیرانا که طبق معمول خودش یکی رو به کشتن میده بعد اسم مقر رو اسم اون کشته میذاره) همه اشک شوق میریختیم که خدا رو شکر که رجوی موفق نشد باز هم قربانی بگیره.

همه از اعماق قلبمون خوشحال بودیم، البته وقتی میگم همه منظورم گردانندگان اون فرقه جهنمی نیست منظورم همونایی هست که اونجا اسیر بودیم.

اون شب که این افرادی که جاگذاشته شده بودن و قرار بود قربانی بشن اومدن، قیافه بعضی ها واقعا دیدنی بود. قشنگ میشد خشم و عصبانیت از کشته نشدن نفرات رو پشت اون لبخندهای مصنوعی دید. اونقدر تابلو بود این وضعیت که یکی از دوستام که جزو اون گروه بود توی همون روبوسی اولیه گفت که چی شده چرا فلانی انگار داره از عصبانیت میترکه؟ گفتم گور پدرش، هر کی نمیتونه زنده موندن شما رو ببینه بهتره بترکه.

این نفرات هر کدام توی دلشون غوغایی بود از کینه به رجوی، چون میدونستن موضوع چه بود. البته درستش اینه که بگیم با گوشت و پوست و استخوان لمس کرده بودند که رجوی خون اینا رو میخواسته و میخواسته رفع عطش کنه و چون این رو درک کرده بودن بعد از چند وقت یکی یکی شروع کردن به جدا شدن از فرقه که البته درستش اینه که تصمیم گرفتن آزاد باشن نه برده و زر خرید رجوی.

وقتی پای صحبت های دوستام نشستم باور کنید که تنم میلرزید که تا چقدر آدم میتونه فشار روش باشه؟ وقتی داشت صحبت میکرد داشت بی اختیار اشک میریخت. من ترسیدم برای سلامتیش احساس کردم زیر این همه فشار حالش خراب شده.

فعلا یک جمله از حرفای اونو مینویسم و در قسمت بعدی کامل میگم. گفت:

باور کن مرگ سایه به سایه ما بود. ثانیه به ثانیه سنگینی مرگ رو روی شونه هامون حس میکردیم.

اکبر حسنی اسیر آزاد شده از فرقه رجوی در آلبانی


Share/Bookmark

فرم ارسال نظر

 نام 
 پست الکترونیک  (اختیاری)
  
نظرات شما پس از تائید، در صورتی که فاقد مطالب توهین آمیز باشد منتشر خواهد شد